"کَپو" در زبان کردی به معنای قاصدک است...

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

کاش کمی عاشقش بودم...

 یکبار نزدیکهای ۱ شب بود... داشتم میرفتم خوابگاه... یه دفعه برق دانشگاه رفت... با توجه به بزرگی دانشگاه یه دفعه ترس تموم جونمو برداشت با اینکه میدونستم خطری نیست... بعد یه باره حالم بد شد، داشتم به این فک میکردم که همین الانشم تو ظلمت زندگی میکنم و اون نور اصلی که باید بتابه نیست... ولی توجه نمیکنم... چون مادی نیست... چون عاشق نیستم...

داشتم فک میکردم که چقدر دوست داشتن یه آدم لذت بخشه و به آدم حس خوب میده، یه آدم که مسلما عیب داره، نقص داره... بعد گفتم که چرا خدا رو اینطوری دوست ندارم؟ لااقل چرا دلم واسش تنگ نمیشه؟ چون مادی نیست... چون عاشقش نیستم ...

۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۴:۲۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کپو

عاشق نباید بخوابد، نه بیدار!

خواب خوب نیست...

خواب برای آدمهای عاشق اصلا خوب نیست...

یا بیدار است،

مدام برای عشقش خیال می‌بافد،

دلش را وقف دلدار میکند، به خود شاید ستم میکند،

شاید که گوشه‌ای نشسته و از درد عشق،

ناله میکند، جگر خود را خون میکند...

شاید جان خود را بگیرد تا که به دلدار،

نه در اینجا، که در آنجا برسد...

فقط برسد...

یا که نمیگیرد جانش را، خسته از تمنای وصال،

سر به خواب اگر ببرد میگذارد...

حالش وصف ندارد عاشق اندر خواب،

در خواب یا به دلدار می‌رسد یا که نه،

قند در دلش برای حضرت یار آب میشود یا که نه،

دلبرانه به آغوش حضرت یار می‌رسد یا که نه،

گر نرسد که تلخی بر تن تلخ بیداری، که ای وای...

گر برسد، بیدار شده خمار میشود، بیدار شدنش فراق، و ای وای...

درد فراق بر عاشق بیدار و توان تحمل؟

مرگ بر عشق و مرگ بر خواب...

نه نه... شاید که یک راه مانده در این خواب،

ای کاش بخوابد،

ای کاش به یار برسد،

ای کاش در خواب بمیرد،

ای کاش...

کاش و ای کاش...

م.م.

۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۲ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کپو
چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ کپو
ظرفیت عشق

ظرفیت عشق

از عشق دلگیرم و نمیخواهم باشم

دلم یک دل سیر آغوشت را خواست

از عشق دلگیرم و نمیخواهم باشم

چون دل کندن، روحم را زخمی میکند

از عشق دلگیرم و نمیخواهم باشم

این بودن با عشق تو تنها معنا دارد

از عشق دلگیرم و نمیخواهم باشم

...

شاید که عشق من هم کژتابی بود که به تو نیک نرسید

نرسید؟ یا رسید و نیک نرسید؟

کاش که صدای دلم بی کژتاب به گوش دلت بی کژتاب می‌رسید

می‌رسید، چه با کژتاب چه بی، می‌رسید

...

شاید که واژگان بی ظرفیتند

شرمنده اند

بی چاره اند

درمانده اند

به در و دیوار زده از توصیف درد عشق من به تو بد وامانده اند

...

اما هستند

کلماتی که از لرزش دل من برآمدند

و دیگر کلمات جرئت کوتاهی ندارند

جرئت عاشق کُشی ندارند

با تمام وجود

دوستت دارم...

...

م.م.

۰۶ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو

هوس یا عشق

دعا میکنم گرفتار هوس یا عشق صندوق دار یه فست فود نشید. اگه خواستید بشید فست فود رو نزدیک محل سکونت انتخاب کنید، و فاتحه‌ی تناسب اندام گرامیتان را بخوانید. #الفاتحه

پ.ن: از ان جا که میدانید سلب اختیار در هنگام رخداد این مطلب در جمیع شرایط زیاد است، توصیه می‌شود تنها به نگاه اول اکتفا کنید و دیگر قدوم مبارک را در فست فود مورد نظر مگذارید، بلکه رستگار شویم.

۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۳۶ ب.ظ کپو
دیدار

دیدار

" دو ساله که جنگ تموم شده. خیلیا نفهمیدن که این دو سال چجوری گذشت، ولی آدمای چشم به راهی که برای دیداری دوباره، روز به روز پیر و پیرتر شدن، هر سال براشون هزارسال بود. من هفت هزار ساله‌ام پدر. نوح کیه؟! ایوب کیه؟! من دیگه خستم پدر. خسته از این زندگی. خسته از کار. خسته از پول. خسته از باغ. کاش اینا هیچکدوم نبود، ولی اون بود..."

فیلم دیدار با بازی مهران مدیری داستان ژانت پطروسی، دختر دانشجوی عکاسی است که هنگام عکس گرفتن از گل ها و گل فروشی ها دوربینش به سرقت می رود، امیر جوانی که به همراه پدرش باغ گل دارند دزد را تعقیب می کند و دوربین ژانت را پس می گیرد. امیر به بهانه گرفتن عکس های چاپ شده خود و پدرش که توسط ژانت گرفته شده اند، به سراغ این دختر مسیحی می رود. با جدی شدن رابطه، امیر از ژانت تقاضای ازدواج می کند، ولی ژانت تقاضای این پسر مسلمان را نمی پذیرد؛ ولی ....

فقط اول فیلم رو تحمل بیارین که پای فیلم بمونین. یکم که نه خیلی شله و وله...

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو

میشه خواهش کنم واسم دعا کنین؟!

معمولاً دعاهای خود آدم جواب نمی‌ده، میگن با زبونی که باهاش گناه نکردین دعا کنین. پس تکلیف زبون خودم مشخص شد. ولی من که با زبون شما دروغ و فحش و اینا که ندادم. پس زبون شما برا دعا کردن واسه من گیراست. معصومه. پس التماستون میکنم واسم دعا کنین. منم واستون دعا می‌کنم. قول... دعا کنین گرفتار خوب آدمی بشم... دعا می‌کنم گرفتار خوب آدمی بشید...

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۶ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کپو
دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ق.ظ کپو
شما را به خدا به داد من برسید!!!

شما را به خدا به داد من برسید!!!

به داد من برسید... شما را به خدا به داد من برسید... چند وقتیست دل در گرو یک شیرین سخنِ شیرین صورتِ شیرین سیرت دارم... دریغ که فرهادی او را ز من ربوده و اینک... اینک من مانده ام و درد، من مانده ام و شیرینی که هر روز با فرهاد می بینمش. من مانده ام و سرزنش. که چرا در آسمان دنیا تکه ستاره ای کم نور سمت من نیست... شما را به خدا مرا کمک کنید... چه کنم که مهرش ز دلم بیرون شود؟! چه کنم؟! کمک...

۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۰ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ کپو
مچاله نامه‌ای از طرف عاشق!

مچاله نامه‌ای از طرف عاشق!

قسمت سوم

((سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. اول اینکه منو ببخشید که بی هوا اومدم و برگه رو از دست شما گرفتم، ولی برای اینکه شما مطمئن می شدید نامه از طرف منه مجبور شدم. شاید با خوندن این نامه، خندتون بگیره و فک کنین من دارم شوخی میکنم، ولی سطر به سطر این نامه حقیقت داره. من هر وقت شما رو می بینم دست و پامو گم میکنم، هول میشم، نمیدونم چرا.دوست دارم مدام بهتون زل بزنم، خیال پردازی کنم، از دیدنتون خسته نمیشم. شاید شما حدس نزنید، ولی من یک هفته هست که به دیدن شما معتاد شدم. بهتر از شما برنامه روزانتون رو می‌دونم، از همون روز اول من با شما زندگی کردم، از همون ساعت های اولی که شما رو دیدم مهرتون به دلم نشست. من نمی‌تونستم این احساس رو کتمان کنم، و دلیلی هم برای کتمانش نداشتم، معتقدم که نزدن حرف دل، آدما رو از هم دور می‌کنه، حرف نزدن آدما رو سنگین می‌کنه، من یه چند باری میخواستم حضوری باهاتون حرف بزنم که مهیا نشد، و مجبور شدم اینطوری بهتون اطلاع بدم. من ساعت چهار، پشت دانشکده منتظرتون هستم، لطفاً بیاید من موضوع رو حضوری بهتون بگم، خواهش می‌کنم!!!))
اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد و خب منم باور نمی‌کردم، احتمالا یه شوخی یا اشتباهی شده بود. احتمال درستی این نامه رو کم می‌دونستم ولی خب این آخر که گفته بود ساعت چهار بیاین، منم برای اطمینان از صحت حرفاش تصمیم گرفتم برم. بالاخره باید می‌فهمیدم جریان از چه قراره! سر کلاس من این بار تخته ی دیگه ای پیدا کرده بودم، انگار استاد و کلاس و دانشگاهی در کار نبود، من فقط چهره‌هایی از زاویه‌ی مایل یک سری دختر رو می‌دیدم و به دنبال اون شخصی بودم که این نامه رو نوشته، شاید می‌خواستم تا قبل از ساعت چهار حقیقت رو از عمق نگاه خودش ببینم، ولی خب خودش یعنی کدومه؟ این؟ یا این؟ در همین گیر و دار بودم که یک سقلمه خوردم.
- استاد با شماست آقای جوادی!
گویا تنها کسی که سمت نگاه های من رو فهمیده بود استاد بود.
- بله بله در خدمتم استاد.
- خب؟
-خب که چی استاد؟
(صدای خنده ی بچه ها بلند شد)
- میگم که شما امروز کجایی؟
- خب تو کلاس استاد!
(بازم خنده ی بچه ها)
- موفق باشی شما، بسیار خب بریم به ادامه ی درس!!
(نگاه خندان و صدای خنده‌ی بچه‌ها هنوز هم سمت من بود)
دلیل این خنده ها رو باید علم زیست شناسی جواب بده، انسان ها پنج تا حس دارن، لامسه، بویایی، چشایی، بینایی، شنوایی. اما بعضی اوقات این احساسات مختل میشن. دلیلش هم غلبه ی یه حس بر احساس دیگس. من اونقدر غرق در دیدن شده بودم و داشتم تحلیل می‌کردم، احساس های دیگه بدنم از کار افتاده بود. تازه اون بنده خدا می‌گفت من دو سه بار بهت سقلمه زدم تا به خودت اومدی. غلبه ی حس بینایی بر احساسات دیگر. استاد چی می‌گفت دیگه من یادم نمیاد، و واسم مهم هم نبود. مهم بررسی احتمالات و پاسخ به احساسات مبهم من بود.

ان شاء الله ادامه دارد

۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۸ ق.ظ کپو
احتمال پیدایش عشق!

احتمال پیدایش عشق!

ادامه‌ی احتمال

شاید برای دانشجویی که هنوز هفته‌ی اولِ اولین ترم تحصیلی‌ش رو تموم نکرده خیلی زود باشه که بگه دل‌بسته شده، شاید... ولی خب قاعده‌های احتمالی با این‌که احتمال این رخداد رو کم می‌دونن، ولی صفر نه، نمیدونن.

یه جایی خونده بودم که انسان‌ها قبل از این‌که پا به عرصه‌ی وجود بنهند، روح‌هاشون آفریده شده و اون بالا، یه جایی وسط آسمون، همه‌ی روح‌ها سرگردون بودن، خیلی بودن، خیلی. اگه شما کسی رو تو دنیا ببینین و باهاش اُنس پیدا کنین، میگن که روحتون قبلا با هم آشنا بوده. فی الحال، با جمعیت چندین میلیاردی کره‌ی گرانقدر زمین و تعداد آدم‌هایی که از دنیا رفتن و احتمالا به دنیا بیان واسه‌ی آینده، یه چند ده بیست میلیارد روحی باید می‌بوده، شاید هم بیشتر. روح یه بنده خدائی، اون‌جا،که با چند نفر آشنا شده، حالا با روح یه بنده خدای دیگه‌ای آشنا شدن، حالا بیاین ردیف ردیف احتمال حساب کنیم، اون‌جا، یعنی پیش روح‌ها باید همدیگه رو دیده باشن، این پایین هم همدیگه رو دیده باشن. احتمالش کمه. بنا به دو دلیل. اگه فرض کنیم که اون طرف، تعداد روح زیادی دیده باشه و این‌جا هم، همونا رو ببینه، سطح عاطفیش به اون حد نمیرسه، البته مشکل از روح طرف بوده. پس احتمالش کمه که این پایین یه نفر رو ببینه عاشق بشه، احتمالا چنادین نفر رو می‌بینه و دچار هوس میشه. حالا اگه تعداد معمولی از روح‌ها رو اون‌ طرف دیده باشه، چون تعداد روح‌هایی که دیده کم بوده، پس کلا احتمالش کمه که همون تعداد رو همین جا ببینه. ولی اگه پیدا کنه یکی از اونا رو، دیگه هیچی دیگه، رسیدن که رسیدن، اگه نرسند، اون طرف روح‌هاشون دیگه کارشون از اُنس گذشته بوده، احتمالا روح‌هاشون هم عاشق هم شدن، البته این مورد آخری واسه وقتیه که طرف هوس‌باز نباشه، عین آنتن‌های سیگنال نباشه که هر طرف بچرخونیشون یه سیگنال بگیرن، مثه این دیجیتالیا باشن، فقط رو به فرستنده.

اما خب این حرف‌ها به کجای داستان من برمی‌گرده؟ تا این‌جا واستون گفتم که اون بنده خدا اومد یکی از برگه‌های منو برداشت، برگه‌ی کوئیزه من رو برداشت، سهوا یا تعمدا نمیدونم. اما این برگه مدت زیادی دست ایشون نموند و جلسه‌ی بعدی همون درس، اون برگه بصورت مچاله درون کیف من بود، الله اکبر. احتمال قرارگرفتن یه برگه توی کیف من، وقتی که کیف من همیشه پیشمه!!! کمه؟ اما بعدا متوجه می‌شین که احتمالش زیاد بوده. من اون برگه رو سر کلاس باز کردم. نامه‌ای سرگشاده و عاشقانه خطاب به حقیر با قلم خوردگی فراوان و مچالگیِ در خور توجه. انتهای تابستان، ابتدای هجده سالگی، ابتدای دانشگاه، ابتدای پیدایش چنادین سوال و احساس مبهم در بنیاد من!!!

ادامه دارد ان شاء الله

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۱۷ ق.ظ کپو
کراش من!

کراش من!

جونم براتون بگه که اگه شخصی رو دوست دارین و طرف نمیدونه -یعنی روش کراش دارین- با اطمینان خاطر پاشین برین با خودش یه آدم نزدیکش یا یه واسطه در میون بذارین.

فی الواقع کاری نکنین که جگرسوز بشین... قبول دارم حس خوبیه اون مرموزیت و سوختگی، ولی وجداناٌ نکنین این کار رو. بذارین خیال‌پردازی‌هاتون واقعی بشه، اگه هم نشد سینه رو صاف کنیم، با صدای واضح و گیرا بگیم به درک که نشد! همین... والا... دیگه چرا انقد عرفانیش کنیم؟! حس شاعریتون رو با چیزای دیگه زنده نگه دارین نه با سوزوندن خودتون. البته بازم صلاح مملکت خویش خسروان دانند... ولی نکنین. جان من... نصف شبی چرا داد می‌زنم.

۰۹ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۱۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کپو