"کَپو" در زبان کردی به معنای قاصدک است...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احتمال» ثبت شده است

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۸ ق.ظ کپو
احتمال پیدایش عشق!

احتمال پیدایش عشق!

ادامه‌ی احتمال

شاید برای دانشجویی که هنوز هفته‌ی اولِ اولین ترم تحصیلی‌ش رو تموم نکرده خیلی زود باشه که بگه دل‌بسته شده، شاید... ولی خب قاعده‌های احتمالی با این‌که احتمال این رخداد رو کم می‌دونن، ولی صفر نه، نمیدونن.

یه جایی خونده بودم که انسان‌ها قبل از این‌که پا به عرصه‌ی وجود بنهند، روح‌هاشون آفریده شده و اون بالا، یه جایی وسط آسمون، همه‌ی روح‌ها سرگردون بودن، خیلی بودن، خیلی. اگه شما کسی رو تو دنیا ببینین و باهاش اُنس پیدا کنین، میگن که روحتون قبلا با هم آشنا بوده. فی الحال، با جمعیت چندین میلیاردی کره‌ی گرانقدر زمین و تعداد آدم‌هایی که از دنیا رفتن و احتمالا به دنیا بیان واسه‌ی آینده، یه چند ده بیست میلیارد روحی باید می‌بوده، شاید هم بیشتر. روح یه بنده خدائی، اون‌جا،که با چند نفر آشنا شده، حالا با روح یه بنده خدای دیگه‌ای آشنا شدن، حالا بیاین ردیف ردیف احتمال حساب کنیم، اون‌جا، یعنی پیش روح‌ها باید همدیگه رو دیده باشن، این پایین هم همدیگه رو دیده باشن. احتمالش کمه. بنا به دو دلیل. اگه فرض کنیم که اون طرف، تعداد روح زیادی دیده باشه و این‌جا هم، همونا رو ببینه، سطح عاطفیش به اون حد نمیرسه، البته مشکل از روح طرف بوده. پس احتمالش کمه که این پایین یه نفر رو ببینه عاشق بشه، احتمالا چنادین نفر رو می‌بینه و دچار هوس میشه. حالا اگه تعداد معمولی از روح‌ها رو اون‌ طرف دیده باشه، چون تعداد روح‌هایی که دیده کم بوده، پس کلا احتمالش کمه که همون تعداد رو همین جا ببینه. ولی اگه پیدا کنه یکی از اونا رو، دیگه هیچی دیگه، رسیدن که رسیدن، اگه نرسند، اون طرف روح‌هاشون دیگه کارشون از اُنس گذشته بوده، احتمالا روح‌هاشون هم عاشق هم شدن، البته این مورد آخری واسه وقتیه که طرف هوس‌باز نباشه، عین آنتن‌های سیگنال نباشه که هر طرف بچرخونیشون یه سیگنال بگیرن، مثه این دیجیتالیا باشن، فقط رو به فرستنده.

اما خب این حرف‌ها به کجای داستان من برمی‌گرده؟ تا این‌جا واستون گفتم که اون بنده خدا اومد یکی از برگه‌های منو برداشت، برگه‌ی کوئیزه من رو برداشت، سهوا یا تعمدا نمیدونم. اما این برگه مدت زیادی دست ایشون نموند و جلسه‌ی بعدی همون درس، اون برگه بصورت مچاله درون کیف من بود، الله اکبر. احتمال قرارگرفتن یه برگه توی کیف من، وقتی که کیف من همیشه پیشمه!!! کمه؟ اما بعدا متوجه می‌شین که احتمالش زیاد بوده. من اون برگه رو سر کلاس باز کردم. نامه‌ای سرگشاده و عاشقانه خطاب به حقیر با قلم خوردگی فراوان و مچالگیِ در خور توجه. انتهای تابستان، ابتدای هجده سالگی، ابتدای دانشگاه، ابتدای پیدایش چنادین سوال و احساس مبهم در بنیاد من!!!

ادامه دارد ان شاء الله

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۸ ق.ظ کپو
احتمال

احتمال

بعضی تجربه ها خیلی به درد آدم می‌خوره و بستگی به خودتون داره که ازش استفاده کنین یا نه . من هم یه موضوعی رو بهتون میگم شما هم اگه دوست داشتید استفاده کنید. اون موضوع احتماله. شاید احتمال رو زیرمجموعه ریاضیات جا بدن ولی نه تنها خود احتمال، بلکه ریاضیات هم زیرمجموعه علوم انسانی اند. البته نظر منه، ولی خب بعدا می بینیم که اشتباهاتی که من یا شما تو زندگیمون انجام دادیم، همش بنیان ریاضیاتی داره، که حالا یکیش احتماله. در واقع کاری که باید انجام داد در نظر گرفتن احتمالاته، همین. تصمیم شما برای درنظرگرفتن کدام احتمال نتیجه عمل شماست. ولی باید درصد خطای این تصمیم رو پایین آورد. بعد حالا باید به چپ و راست کوبید که آیا بشه عواقب این تصمیم رو درست کرد یا نه.
حدود ساعت ۳ بعد از ظهر، مجتمع کلاسهای بغل دانشکده، برنامه‌نویسی.
شاید اولین و آخرین باری که استاد اسم من رو به عنوان حضور و غیاب می‌خوند همون جلسه اول بود. فعالیت بی‌حد و حساب با حاضر‌جوابی‌های من در سر کلاس و مزاح و شوخی‌هایم، استاد را قانع کرد که اسم مرا به خاطر گران‌سنگ خود بسپارد. یکی از قوی‌ترین خصوصیات من از نظر خودم قوه مزاح‌گویی‌ست، که متاسفانه یا خوشبختانه، جریان ابتدایی و انتهایی داستان منو رقم میزنه.
_خب واسه جلسه اول خودتون رو معرفی کنید با هم آشنا بشیم. از همین ردیف اول. من هم معتمدنیا هستم، مدرس برنامه‌نویسی‌تون و خوشبختم. همراه با معرفی، زبان‌های برنامه‌نویسی رو هم که بلدید بگید ببینم که وضعیت چطوریه.
اون لحظه‌های اول شاید اسم هیچ‌کدوم از بچه‌ها یادم نموند، ولی خب اسم چند تا زبان برنامه‌نویسی رو یاد گرفتم. من هم به نوبه خودم پا شدم و معرفی کردم خودمو. _محسن جوادی هستم، از کرمانشاه. هیچی.
یعنی هیچ زبان برنامه‌نویسی بلد نبودم. ولی خب این دلیل نمی‌شد که من تو اون جلسات صاحب‌نظر نباشم. اتفاقا خیلی هم صاحب‌نظر و به نوعی جریان‌ساز بودم.
اون جلسه یا جلسه بعدی بود که استاد چندتا سوال به عنوان کوییز گرفت و آخر جلسه بعد هم به من گفت که برگه‌ها رو به بچه‌ها بدم. اشتباه من، احتمال حضور من در نزدیک استاد، در همون لحظه‌ای بود که استاد می‌خواست برگه‌ها رو به بچه‌ها بده، اشتباه بنیادی‌تر شوخی‌های جلسه قبل بود که باعث شد استاد من رو به عنوان پخاش برگه‌ها انتخاب کنه. من هم برگه‌ها رو پخش کردم. چند نفری هم نبودند که یا زودتر رفته بودند یا کلا غائب بودن. برگه‌هاشون پیش من موند. و بدلیل اینکه استاد زودتر از اتمام پخش اوراق من، از کلاس رفت، برگه‌های اون عزیزان پیش من موند. جلسه بعد باز هم بنا به اشتباهات احتمالی، پخش برگه رو به آخر جلسه موکول کردم، یعنی یادم رفت همون اول کلاس برگه‌ها رو بدم، دیگه موند آخر. که البته دو سه نفر بیشتر نبودند که برگه‌ها رو بهشون دادم و فقط یکی موند. اون اواخر سر و کله‌اش پیدا شد و در حالی که من داشتم وسایلمو جمع می‌کردم و اصلا هم نمی‌دونستم قصد ایشون گرفتن برگه کوئیزشونه، با چهره ای مبهم و چادر‌به‌سر، عین عقاب، باعجله برگه رو از دست من قاپید و دررفت. اشتباه آخر مربوط به من نمی‌شد. اشتباه آخر مربوط به همون خانوم محترم می‌شد که به جای برگه کوئیز، یکی از برگه‌های من رو برداشت.

**ادامه دارد**

۰۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کپو