- خب! چه خبر از احوالاتتون؟ چیکارا کردین آخر هفته؟

+ انجام دادم کارهایی رو گفتید... آهنگ‌ها رو هم گوش ندادم دیگه!

- خیلی خوبه...  اون دفترچه و نامه‌ها رو چیکار کردید آوردید؟

+ بله الان پیشمه

- خب بدین به من، پیش من می‌مونه!

+ خب چرا؟ من نمی‌خونمشون که. اصلا گوشه یکی از کتابها بود کاریش نداشتم.

دکتر با لبخندی که بر لبانش داشت در حالی که دستش دراز بود کتاب را طلب می‌کرد.

- ببینید! قراره که من کمکتون کنم.شما باید به من اعتماد کنید تا منم بتونم شرایطتون رو بهتر کنم. این دفترچه و نامه‌ها فعلا به عنوان قدم دوم پیش من هست. اون بحث آهنگ که خوبه حلش کردین مثل اینکه و شعر هم در موردش بحث می‌کنیم.

+ خانوم دکتر! این نامه و دفترچه چه فرقی داره پیش شما باشه یا گوشه‌ی اسباب شلخته های من؟

- خب مثل اینکه خیلی وابستگی دارید به اینا!

- یه کار دیگه می‌کنیم ...

آلبوم رگ خواب شجریان یه آهنگ داره به اسم «ابر می‌بارد»... ابتداش رو که همون اول اول آهنگ بود واسه آهنگ نوتیفیکیشن گوشیم مناسب می‌دیدم! نزدیکای امتحانات پایان ترم بعد یه مسئله‌ای تصمیم به گذاشتن اون گرفتم. اما خب چه ربطی داره؟ ربطش اینه که همون لحظه که خانوم دکتر میخواست راه‌حل بده یک دفعه دل ایرانسل گرامی برای ما تنگ شد... ««ابر می‌بارد و من... می‌شوم از یار جدا»»

چنان بمبی که به یکباره قبل از منفجر شدن قورت داده شود و منتظر انفجار آن باشی داشتم از خنده ی فروخورده منفجر می‌شدم! اما دکتر به ظاهر آرام بود ولی با نگاهش داشت به من می فهماند که کاش دکتر نبودم وگرنه چنان بهت سیلی می‌زدم که تا دو سال گوش شنیدن هیچ آهنگ و نغمه و صوتی رو نداشته باشی!

- راه حل ! باید اینا رو پاره کنی! آتیش بزنی! به هر حال فقط جلوی چشمت نبودن مسئله رو حل نمیکنه! باید یه کاری کنی که دیگه اصلا فکرت سمتش نره!

- نظرت چیه الان انجامش بدیم؟

+ دکتر واقعا چیز خاصی توشون نیست! نمیدونم چرا اینقدر شما بهشون حساسیت دارید! فقط یه دفترچه هدیه‌س...

- از نامه شروع می‌کنیم. بگیرید. پاره کنید.

دکتر فرمودند که لطفاً جلوی چشم من خاطراتت را ریز ریز کن!

+ دکتر اینا فقط یه مشت کاغذند، با از بین بردن اینا که خاطرات پاک نمیشن!!

- به اونجا هم می‌رسیم :)