«یک برگ از خاطراتم»

من هیچوقت تاریخ و آدرس و اعداد رو یادم نمی‌مونه و اصلا هم اصراری به یاد آوردنش ندارم مگر اینکه بدونم که پشتش یه مشت عشق باشه!...

خب...

اوایل تابستون بود که عتبات دانشجویی واسه کربلا قرعه‌کشی می‌کرد. من هنوز نوزده سالم نشده بود و یکی از تاریخ‌هایی که سایت زده بود با تولد من و اول دانشگاه تلاقی پیدا می‌کرد. با حسابی که از سفرهاشون داشتم میدونستم که تولد رو عیناً کربلا می افتادم. من هم که خیالم پرواز کرده بود کربلا و هوایی شده بود به این سادگی‌ها برنمی‌گشت...

اسم نوشتم. یادم نمیاد که زیاد دعا کردم یا نه! ولی دلم قنج می‌رفت که روز تولدم باشه و تو بین الحرمین بشینم و فقط گریه کنم! زل بزنم به حرم و هر چی ته دلم مونده بود بهشون بگم...

نتایج قرعه کشی عتبات رو تو سایتشون میزدن. فقط خدا خدا می‌کردم و پیش خودم نذرهای زیادی میکردم که خدایا اسمم در بیاد برم. چاکرتم یه حالی به ما بده. صفحه بالا اومد. همین که صفحه سبز بود فهمیدم که آره اسمم دراومده. یه همچین احساس شادی و نشاط رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. خدایا شکرت. دمت گرم!

دیگه باید میرفتم پی کار و بارش. تعهد محضری و اشتغال به تحصیل و این حرفا... من دانشگاه بودم هنوز. شب‌های قدر بود و ما هم تو کارهای مسجد کمک می‌کردیم. البته دیگه خوابگاه و اینا رو بسته بودن و دیگه عملا سال تحصیلی تموم شده بود.  خونواده اومدن دنبال من که از اون ور بریم تعهد رو بگیریم و بعدش هم بریم طرف داداشم. اون روز اصلا رو زمین نبودم. ماه رمضون بود و حال دلا خوب. چقدر تاریخها خوب جور شده بودن! چقدر حالم خوب بود! شبش هم رسیدیم به مرقد امام و اونجا هم یک مشت بیدار بودم و فقط روضه گوش می‌دادم!

.

اواخر تابستون دانشگاه ما خیلی گرماش کمتر میشه و معمولا شلوغ، چون ورودیهای جدید میان. از دانشکده داشتم بر می‌گشتم. نزدیک ترمیم و انتخاب واحد بود و من داشتم کارهاشو انجام میدادم که راحت و آسوده برم کربلا. یه دفعه گوشی زنگ خورد. از نهاد دانشگاه اصفهان بود. با یک مشت معذرت خواهی گفت که متاسفانه چون اکثر دانشجوها از کاروان انصراف دادن، کاروان هم لغو شده... ولی اگه بخواید ما تاریخ‌های بعدی میتونیم ببریمتون.

تاریخ‌هایی که همه در میانترم بودن و دانشجویانی که من لحظه به لحظه بهشان فحش می‌دادم و جسدی که تا خوابگاه خودش را رساند.

دمت گرم خدا! میدونستم اینقدر دیگه پیشت عزیز نیستم که همچین هدیه‌ی بزرگی بهم بدی! 

شاید خدا داشت می‌گفت که همه چی دست منه. قبولم داری هنوز؟ هنوزم دوسم داری؟ چقدر میتونی تحمل بیاری؟

ادامه دارد...

پ.ن: به یاد حرم... خدایا دلم تنگ شده واسه امام رضا_علیه السلام_ !!! اردو رو که واسه پروژه نتونستم برم. واسه ولادت هم که نشد... رحم کن به دل نازکم، دلم تنگ شده خب... اگه نرم می‌میرم...........