فرقی ندارد

چه بهار

چه تابستان

چه پاییز

چه زمستان

آدم هر وقت عاشق شود یک فصل جدید رقم خواهد خورد...

فصل عاشقی

هم سرد است هم گرم

هم یخ است هم داغ

هم باران است و هم طوفان است...

.

عاشق شدم رفت...

.

یادت هست پریشب؟

بیخیال از تمام دنیا

در خواب نامه‌ای فرستادی برایم

انگشتر عقیقی بود و

یک دست‌بند و

یک دنیا در نامه‌ای...

آمده‌ام دست خودم را رو کنم

قبول دارم

همیشه در این سینه حرفهایی سنگینی می‌کند که جرئت بیان آن را ندارم

دست خودم نیست

تا میایم سفره دلم را باز کنم ناگهان زلزله می‌شود

ترس تمام وجودم را برمی‌دارد

«انگار دستانم میخواهد سر یک مار زنده را لمس کند»

می‌دانم که رسیدنم به تو دیگر افسانه است

برای همین میترسم که این شوقی که در نهادم دارم با پس زدنت به پوچی برسد

میترسم که افکارت مشغول شود

از فکر شاپرک و بهار و سرسبزی، برسد به فکر پیدا کردن دلایل بی ثمری عشق من

از همین الان که بگویم دوستت دارم دیگر نخواهم دید تو را

به یکباره این سیاهی مرا دربر میگیرد

معنی نگاه‌هایم برایت مشخص می‌شود، دیگر به این کافه نمی آیی

دیگر به من سفارش کیک شکلاتی نخواهی داد

چیزی که این دوره و زمانه زیاد است کافه

به تو گفته بودم که با دیدنت به یکباره یخ میزنم؟

گفته بودم که تو را نمی‌بینمت حالم بارانی می‌شود؟

گفته بودم که هر بار تو را با او می‌بینم یکباره داغ میکنم؟

گفته بودم؟

قهوه‌ات سرد شد

لازم نیست تو بروی

چیزی که در این دوره و زمانه زیاد است کافه

من میروم...

 راستی

گفته بودم حالم الان طوفانیست؟

نامه‌ات را دیدم

دنیایی که در نامه‌ات بود در گوشه خانه مچاله و گریان افتاده است

مبارک ...

عاشق شدم... رفتی... !!!

پ.ن: به روزگارمون بخند... که خنده ی تو عالیه... خیالتم که تخت تخت.... خدا همین حوالیه...

پ.ن: دنیای رویا و کابوس و خواب و بیداری...