یکبار نزدیکهای ۱ شب بود... داشتم میرفتم خوابگاه... یه دفعه برق دانشگاه رفت... با توجه به بزرگی دانشگاه یه دفعه ترس تموم جونمو برداشت با اینکه میدونستم خطری نیست... بعد یه باره حالم بد شد، داشتم به این فک میکردم که همین الانشم تو ظلمت زندگی میکنم و اون نور اصلی که باید بتابه نیست... ولی توجه نمیکنم... چون مادی نیست... چون عاشق نیستم...

داشتم فک میکردم که چقدر دوست داشتن یه آدم لذت بخشه و به آدم حس خوب میده، یه آدم که مسلما عیب داره، نقص داره... بعد گفتم که چرا خدا رو اینطوری دوست ندارم؟ لااقل چرا دلم واسش تنگ نمیشه؟ چون مادی نیست... چون عاشقش نیستم ...