یک چند صباحی بود ننوشته بودم فلذا دل حقیر گرفته بود و سخت حیران. آدم بعضی اوقات یه حرفای تو دل مونده‌ای رو حتی اگه شده با نمادسازی و کنایه بگه، دلش آروم میشه و سبک. منم گفتم بشینم بنویسم. ولی خب به این راحتی‌ها که نمی‌خوام همشو یه جا بگم!!!
آروم آروم گاماس گاماس... من واستون فقط داستان میگم، دیگه به جای شخصیت‌ها چه اشخاصی می‌ذارین و اینا دیگه من مانعتون نمی‌شم. هرگونه شباهت احتمالی با افراد واقعی رو کتمان نمی‌کنم، چون اشخاص‌ش هستن. الان که خودکار دستم بود و نگاهم به سقف، داشتم فکر می‌کردم از کجا شروع کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب!
ساعت اولِ اولین کلاس دانشگاه. این خوبه. داستان هم بصورت اول شخص از زبان یک پسر خل و چل و دیوانه( البته از نظر من) هستش که حالا بماند تهش به کجا میرسه چون که الان مونده هنوز به تهش برسه احتمالا... شخص هم بنده نیستم، یعنی اصرار نفرمایید که به بنده بچسبانید هویت شخص را که بس خاطرمکدر می‌گردم....
پایان درآمد
**پنجم فروردین نود و هفت، ساعت یک و پنجاه و چهار دقیقه بامداد، وسط خونه، وسط باد و زلزله**