خواب خوب نیست...

خواب برای آدمهای عاشق اصلا خوب نیست...

یا بیدار است،

مدام برای عشقش خیال می‌بافد،

دلش را وقف دلدار میکند، به خود شاید ستم میکند،

شاید که گوشه‌ای نشسته و از درد عشق،

ناله میکند، جگر خود را خون میکند...

شاید جان خود را بگیرد تا که به دلدار،

نه در اینجا، که در آنجا برسد...

فقط برسد...

یا که نمیگیرد جانش را، خسته از تمنای وصال،

سر به خواب اگر ببرد میگذارد...

حالش وصف ندارد عاشق اندر خواب،

در خواب یا به دلدار می‌رسد یا که نه،

قند در دلش برای حضرت یار آب میشود یا که نه،

دلبرانه به آغوش حضرت یار می‌رسد یا که نه،

گر نرسد که تلخی بر تن تلخ بیداری، که ای وای...

گر برسد، بیدار شده خمار میشود، بیدار شدنش فراق، و ای وای...

درد فراق بر عاشق بیدار و توان تحمل؟

مرگ بر عشق و مرگ بر خواب...

نه نه... شاید که یک راه مانده در این خواب،

ای کاش بخوابد،

ای کاش به یار برسد،

ای کاش در خواب بمیرد،

ای کاش...

کاش و ای کاش...

م.م.