هیچوقت فکرشو نمی‌کردم اینقدر تو اتاق تنها بشم. توی این شیش ترم، این بیشترین زمانیه که دارم درس میخونم، البته نسبت  به ترمهای قبل. هم‌اتاقی ها دونه دونه دارن میرن خونه بخت.یکم هلشون دادم ولی همیشه کسی که یه ماشین رو هل میده واسه روشن شدن، خودش سواره نیست، پیادست. هیچوقت منتظر کسی نمی‌مونم واسه هل دادن. یه دوستی دیشب می‌گفت تو دو سال پیش استارت زدی ولی هنوز راه نیفتادی. بهش گفتم همش تقدیره. حکمت خدا رو به این سادگی نمیشه فهمید. تو این دو سال خیلی چیزا از خودم فهمیدم که شاید تو آینده واسم مشکل ایجاد می‌کرد، ولی نسبتاً حل شد. شاید الان باید منتظر باشم یکی جاده رو نشونم بده تا راه بیفتم. شاید هم باید منتظر باشم که گرفتار بشم.