قسمت سوم

((سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. اول اینکه منو ببخشید که بی هوا اومدم و برگه رو از دست شما گرفتم، ولی برای اینکه شما مطمئن می شدید نامه از طرف منه مجبور شدم. شاید با خوندن این نامه، خندتون بگیره و فک کنین من دارم شوخی میکنم، ولی سطر به سطر این نامه حقیقت داره. من هر وقت شما رو می بینم دست و پامو گم میکنم، هول میشم، نمیدونم چرا.دوست دارم مدام بهتون زل بزنم، خیال پردازی کنم، از دیدنتون خسته نمیشم. شاید شما حدس نزنید، ولی من یک هفته هست که به دیدن شما معتاد شدم. بهتر از شما برنامه روزانتون رو می‌دونم، از همون روز اول من با شما زندگی کردم، از همون ساعت های اولی که شما رو دیدم مهرتون به دلم نشست. من نمی‌تونستم این احساس رو کتمان کنم، و دلیلی هم برای کتمانش نداشتم، معتقدم که نزدن حرف دل، آدما رو از هم دور می‌کنه، حرف نزدن آدما رو سنگین می‌کنه، من یه چند باری میخواستم حضوری باهاتون حرف بزنم که مهیا نشد، و مجبور شدم اینطوری بهتون اطلاع بدم. من ساعت چهار، پشت دانشکده منتظرتون هستم، لطفاً بیاید من موضوع رو حضوری بهتون بگم، خواهش می‌کنم!!!))
اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد و خب منم باور نمی‌کردم، احتمالا یه شوخی یا اشتباهی شده بود. احتمال درستی این نامه رو کم می‌دونستم ولی خب این آخر که گفته بود ساعت چهار بیاین، منم برای اطمینان از صحت حرفاش تصمیم گرفتم برم. بالاخره باید می‌فهمیدم جریان از چه قراره! سر کلاس من این بار تخته ی دیگه ای پیدا کرده بودم، انگار استاد و کلاس و دانشگاهی در کار نبود، من فقط چهره‌هایی از زاویه‌ی مایل یک سری دختر رو می‌دیدم و به دنبال اون شخصی بودم که این نامه رو نوشته، شاید می‌خواستم تا قبل از ساعت چهار حقیقت رو از عمق نگاه خودش ببینم، ولی خب خودش یعنی کدومه؟ این؟ یا این؟ در همین گیر و دار بودم که یک سقلمه خوردم.
- استاد با شماست آقای جوادی!
گویا تنها کسی که سمت نگاه های من رو فهمیده بود استاد بود.
- بله بله در خدمتم استاد.
- خب؟
-خب که چی استاد؟
(صدای خنده ی بچه ها بلند شد)
- میگم که شما امروز کجایی؟
- خب تو کلاس استاد!
(بازم خنده ی بچه ها)
- موفق باشی شما، بسیار خب بریم به ادامه ی درس!!
(نگاه خندان و صدای خنده‌ی بچه‌ها هنوز هم سمت من بود)
دلیل این خنده ها رو باید علم زیست شناسی جواب بده، انسان ها پنج تا حس دارن، لامسه، بویایی، چشایی، بینایی، شنوایی. اما بعضی اوقات این احساسات مختل میشن. دلیلش هم غلبه ی یه حس بر احساس دیگس. من اونقدر غرق در دیدن شده بودم و داشتم تحلیل می‌کردم، احساس های دیگه بدنم از کار افتاده بود. تازه اون بنده خدا می‌گفت من دو سه بار بهت سقلمه زدم تا به خودت اومدی. غلبه ی حس بینایی بر احساسات دیگر. استاد چی می‌گفت دیگه من یادم نمیاد، و واسم مهم هم نبود. مهم بررسی احتمالات و پاسخ به احساسات مبهم من بود.

ان شاء الله ادامه دارد