ادامه‌ی احتمال

شاید برای دانشجویی که هنوز هفته‌ی اولِ اولین ترم تحصیلی‌ش رو تموم نکرده خیلی زود باشه که بگه دل‌بسته شده، شاید... ولی خب قاعده‌های احتمالی با این‌که احتمال این رخداد رو کم می‌دونن، ولی صفر نه، نمیدونن.

یه جایی خونده بودم که انسان‌ها قبل از این‌که پا به عرصه‌ی وجود بنهند، روح‌هاشون آفریده شده و اون بالا، یه جایی وسط آسمون، همه‌ی روح‌ها سرگردون بودن، خیلی بودن، خیلی. اگه شما کسی رو تو دنیا ببینین و باهاش اُنس پیدا کنین، میگن که روحتون قبلا با هم آشنا بوده. فی الحال، با جمعیت چندین میلیاردی کره‌ی گرانقدر زمین و تعداد آدم‌هایی که از دنیا رفتن و احتمالا به دنیا بیان واسه‌ی آینده، یه چند ده بیست میلیارد روحی باید می‌بوده، شاید هم بیشتر. روح یه بنده خدائی، اون‌جا،که با چند نفر آشنا شده، حالا با روح یه بنده خدای دیگه‌ای آشنا شدن، حالا بیاین ردیف ردیف احتمال حساب کنیم، اون‌جا، یعنی پیش روح‌ها باید همدیگه رو دیده باشن، این پایین هم همدیگه رو دیده باشن. احتمالش کمه. بنا به دو دلیل. اگه فرض کنیم که اون طرف، تعداد روح زیادی دیده باشه و این‌جا هم، همونا رو ببینه، سطح عاطفیش به اون حد نمیرسه، البته مشکل از روح طرف بوده. پس احتمالش کمه که این پایین یه نفر رو ببینه عاشق بشه، احتمالا چنادین نفر رو می‌بینه و دچار هوس میشه. حالا اگه تعداد معمولی از روح‌ها رو اون‌ طرف دیده باشه، چون تعداد روح‌هایی که دیده کم بوده، پس کلا احتمالش کمه که همون تعداد رو همین جا ببینه. ولی اگه پیدا کنه یکی از اونا رو، دیگه هیچی دیگه، رسیدن که رسیدن، اگه نرسند، اون طرف روح‌هاشون دیگه کارشون از اُنس گذشته بوده، احتمالا روح‌هاشون هم عاشق هم شدن، البته این مورد آخری واسه وقتیه که طرف هوس‌باز نباشه، عین آنتن‌های سیگنال نباشه که هر طرف بچرخونیشون یه سیگنال بگیرن، مثه این دیجیتالیا باشن، فقط رو به فرستنده.

اما خب این حرف‌ها به کجای داستان من برمی‌گرده؟ تا این‌جا واستون گفتم که اون بنده خدا اومد یکی از برگه‌های منو برداشت، برگه‌ی کوئیزه من رو برداشت، سهوا یا تعمدا نمیدونم. اما این برگه مدت زیادی دست ایشون نموند و جلسه‌ی بعدی همون درس، اون برگه بصورت مچاله درون کیف من بود، الله اکبر. احتمال قرارگرفتن یه برگه توی کیف من، وقتی که کیف من همیشه پیشمه!!! کمه؟ اما بعدا متوجه می‌شین که احتمالش زیاد بوده. من اون برگه رو سر کلاس باز کردم. نامه‌ای سرگشاده و عاشقانه خطاب به حقیر با قلم خوردگی فراوان و مچالگیِ در خور توجه. انتهای تابستان، ابتدای هجده سالگی، ابتدای دانشگاه، ابتدای پیدایش چنادین سوال و احساس مبهم در بنیاد من!!!

ادامه دارد ان شاء الله