"کَپو" در زبان کردی به معنای قاصدک است...

۴ مطلب با موضوع «یک دنیا،یک مرد،یک عشق» ثبت شده است

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ کپو
مچاله نامه‌ای از طرف عاشق!

مچاله نامه‌ای از طرف عاشق!

قسمت سوم

((سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. اول اینکه منو ببخشید که بی هوا اومدم و برگه رو از دست شما گرفتم، ولی برای اینکه شما مطمئن می شدید نامه از طرف منه مجبور شدم. شاید با خوندن این نامه، خندتون بگیره و فک کنین من دارم شوخی میکنم، ولی سطر به سطر این نامه حقیقت داره. من هر وقت شما رو می بینم دست و پامو گم میکنم، هول میشم، نمیدونم چرا.دوست دارم مدام بهتون زل بزنم، خیال پردازی کنم، از دیدنتون خسته نمیشم. شاید شما حدس نزنید، ولی من یک هفته هست که به دیدن شما معتاد شدم. بهتر از شما برنامه روزانتون رو می‌دونم، از همون روز اول من با شما زندگی کردم، از همون ساعت های اولی که شما رو دیدم مهرتون به دلم نشست. من نمی‌تونستم این احساس رو کتمان کنم، و دلیلی هم برای کتمانش نداشتم، معتقدم که نزدن حرف دل، آدما رو از هم دور می‌کنه، حرف نزدن آدما رو سنگین می‌کنه، من یه چند باری میخواستم حضوری باهاتون حرف بزنم که مهیا نشد، و مجبور شدم اینطوری بهتون اطلاع بدم. من ساعت چهار، پشت دانشکده منتظرتون هستم، لطفاً بیاید من موضوع رو حضوری بهتون بگم، خواهش می‌کنم!!!))
اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد و خب منم باور نمی‌کردم، احتمالا یه شوخی یا اشتباهی شده بود. احتمال درستی این نامه رو کم می‌دونستم ولی خب این آخر که گفته بود ساعت چهار بیاین، منم برای اطمینان از صحت حرفاش تصمیم گرفتم برم. بالاخره باید می‌فهمیدم جریان از چه قراره! سر کلاس من این بار تخته ی دیگه ای پیدا کرده بودم، انگار استاد و کلاس و دانشگاهی در کار نبود، من فقط چهره‌هایی از زاویه‌ی مایل یک سری دختر رو می‌دیدم و به دنبال اون شخصی بودم که این نامه رو نوشته، شاید می‌خواستم تا قبل از ساعت چهار حقیقت رو از عمق نگاه خودش ببینم، ولی خب خودش یعنی کدومه؟ این؟ یا این؟ در همین گیر و دار بودم که یک سقلمه خوردم.
- استاد با شماست آقای جوادی!
گویا تنها کسی که سمت نگاه های من رو فهمیده بود استاد بود.
- بله بله در خدمتم استاد.
- خب؟
-خب که چی استاد؟
(صدای خنده ی بچه ها بلند شد)
- میگم که شما امروز کجایی؟
- خب تو کلاس استاد!
(بازم خنده ی بچه ها)
- موفق باشی شما، بسیار خب بریم به ادامه ی درس!!
(نگاه خندان و صدای خنده‌ی بچه‌ها هنوز هم سمت من بود)
دلیل این خنده ها رو باید علم زیست شناسی جواب بده، انسان ها پنج تا حس دارن، لامسه، بویایی، چشایی، بینایی، شنوایی. اما بعضی اوقات این احساسات مختل میشن. دلیلش هم غلبه ی یه حس بر احساس دیگس. من اونقدر غرق در دیدن شده بودم و داشتم تحلیل می‌کردم، احساس های دیگه بدنم از کار افتاده بود. تازه اون بنده خدا می‌گفت من دو سه بار بهت سقلمه زدم تا به خودت اومدی. غلبه ی حس بینایی بر احساسات دیگر. استاد چی می‌گفت دیگه من یادم نمیاد، و واسم مهم هم نبود. مهم بررسی احتمالات و پاسخ به احساسات مبهم من بود.

ان شاء الله ادامه دارد

۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۸ ق.ظ کپو
احتمال پیدایش عشق!

احتمال پیدایش عشق!

ادامه‌ی احتمال

شاید برای دانشجویی که هنوز هفته‌ی اولِ اولین ترم تحصیلی‌ش رو تموم نکرده خیلی زود باشه که بگه دل‌بسته شده، شاید... ولی خب قاعده‌های احتمالی با این‌که احتمال این رخداد رو کم می‌دونن، ولی صفر نه، نمیدونن.

یه جایی خونده بودم که انسان‌ها قبل از این‌که پا به عرصه‌ی وجود بنهند، روح‌هاشون آفریده شده و اون بالا، یه جایی وسط آسمون، همه‌ی روح‌ها سرگردون بودن، خیلی بودن، خیلی. اگه شما کسی رو تو دنیا ببینین و باهاش اُنس پیدا کنین، میگن که روحتون قبلا با هم آشنا بوده. فی الحال، با جمعیت چندین میلیاردی کره‌ی گرانقدر زمین و تعداد آدم‌هایی که از دنیا رفتن و احتمالا به دنیا بیان واسه‌ی آینده، یه چند ده بیست میلیارد روحی باید می‌بوده، شاید هم بیشتر. روح یه بنده خدائی، اون‌جا،که با چند نفر آشنا شده، حالا با روح یه بنده خدای دیگه‌ای آشنا شدن، حالا بیاین ردیف ردیف احتمال حساب کنیم، اون‌جا، یعنی پیش روح‌ها باید همدیگه رو دیده باشن، این پایین هم همدیگه رو دیده باشن. احتمالش کمه. بنا به دو دلیل. اگه فرض کنیم که اون طرف، تعداد روح زیادی دیده باشه و این‌جا هم، همونا رو ببینه، سطح عاطفیش به اون حد نمیرسه، البته مشکل از روح طرف بوده. پس احتمالش کمه که این پایین یه نفر رو ببینه عاشق بشه، احتمالا چنادین نفر رو می‌بینه و دچار هوس میشه. حالا اگه تعداد معمولی از روح‌ها رو اون‌ طرف دیده باشه، چون تعداد روح‌هایی که دیده کم بوده، پس کلا احتمالش کمه که همون تعداد رو همین جا ببینه. ولی اگه پیدا کنه یکی از اونا رو، دیگه هیچی دیگه، رسیدن که رسیدن، اگه نرسند، اون طرف روح‌هاشون دیگه کارشون از اُنس گذشته بوده، احتمالا روح‌هاشون هم عاشق هم شدن، البته این مورد آخری واسه وقتیه که طرف هوس‌باز نباشه، عین آنتن‌های سیگنال نباشه که هر طرف بچرخونیشون یه سیگنال بگیرن، مثه این دیجیتالیا باشن، فقط رو به فرستنده.

اما خب این حرف‌ها به کجای داستان من برمی‌گرده؟ تا این‌جا واستون گفتم که اون بنده خدا اومد یکی از برگه‌های منو برداشت، برگه‌ی کوئیزه من رو برداشت، سهوا یا تعمدا نمیدونم. اما این برگه مدت زیادی دست ایشون نموند و جلسه‌ی بعدی همون درس، اون برگه بصورت مچاله درون کیف من بود، الله اکبر. احتمال قرارگرفتن یه برگه توی کیف من، وقتی که کیف من همیشه پیشمه!!! کمه؟ اما بعدا متوجه می‌شین که احتمالش زیاد بوده. من اون برگه رو سر کلاس باز کردم. نامه‌ای سرگشاده و عاشقانه خطاب به حقیر با قلم خوردگی فراوان و مچالگیِ در خور توجه. انتهای تابستان، ابتدای هجده سالگی، ابتدای دانشگاه، ابتدای پیدایش چنادین سوال و احساس مبهم در بنیاد من!!!

ادامه دارد ان شاء الله

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو
سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۸ ق.ظ کپو
احتمال

احتمال

بعضی تجربه ها خیلی به درد آدم می‌خوره و بستگی به خودتون داره که ازش استفاده کنین یا نه . من هم یه موضوعی رو بهتون میگم شما هم اگه دوست داشتید استفاده کنید. اون موضوع احتماله. شاید احتمال رو زیرمجموعه ریاضیات جا بدن ولی نه تنها خود احتمال، بلکه ریاضیات هم زیرمجموعه علوم انسانی اند. البته نظر منه، ولی خب بعدا می بینیم که اشتباهاتی که من یا شما تو زندگیمون انجام دادیم، همش بنیان ریاضیاتی داره، که حالا یکیش احتماله. در واقع کاری که باید انجام داد در نظر گرفتن احتمالاته، همین. تصمیم شما برای درنظرگرفتن کدام احتمال نتیجه عمل شماست. ولی باید درصد خطای این تصمیم رو پایین آورد. بعد حالا باید به چپ و راست کوبید که آیا بشه عواقب این تصمیم رو درست کرد یا نه.
حدود ساعت ۳ بعد از ظهر، مجتمع کلاسهای بغل دانشکده، برنامه‌نویسی.
شاید اولین و آخرین باری که استاد اسم من رو به عنوان حضور و غیاب می‌خوند همون جلسه اول بود. فعالیت بی‌حد و حساب با حاضر‌جوابی‌های من در سر کلاس و مزاح و شوخی‌هایم، استاد را قانع کرد که اسم مرا به خاطر گران‌سنگ خود بسپارد. یکی از قوی‌ترین خصوصیات من از نظر خودم قوه مزاح‌گویی‌ست، که متاسفانه یا خوشبختانه، جریان ابتدایی و انتهایی داستان منو رقم میزنه.
_خب واسه جلسه اول خودتون رو معرفی کنید با هم آشنا بشیم. از همین ردیف اول. من هم معتمدنیا هستم، مدرس برنامه‌نویسی‌تون و خوشبختم. همراه با معرفی، زبان‌های برنامه‌نویسی رو هم که بلدید بگید ببینم که وضعیت چطوریه.
اون لحظه‌های اول شاید اسم هیچ‌کدوم از بچه‌ها یادم نموند، ولی خب اسم چند تا زبان برنامه‌نویسی رو یاد گرفتم. من هم به نوبه خودم پا شدم و معرفی کردم خودمو. _محسن جوادی هستم، از کرمانشاه. هیچی.
یعنی هیچ زبان برنامه‌نویسی بلد نبودم. ولی خب این دلیل نمی‌شد که من تو اون جلسات صاحب‌نظر نباشم. اتفاقا خیلی هم صاحب‌نظر و به نوعی جریان‌ساز بودم.
اون جلسه یا جلسه بعدی بود که استاد چندتا سوال به عنوان کوییز گرفت و آخر جلسه بعد هم به من گفت که برگه‌ها رو به بچه‌ها بدم. اشتباه من، احتمال حضور من در نزدیک استاد، در همون لحظه‌ای بود که استاد می‌خواست برگه‌ها رو به بچه‌ها بده، اشتباه بنیادی‌تر شوخی‌های جلسه قبل بود که باعث شد استاد من رو به عنوان پخاش برگه‌ها انتخاب کنه. من هم برگه‌ها رو پخش کردم. چند نفری هم نبودند که یا زودتر رفته بودند یا کلا غائب بودن. برگه‌هاشون پیش من موند. و بدلیل اینکه استاد زودتر از اتمام پخش اوراق من، از کلاس رفت، برگه‌های اون عزیزان پیش من موند. جلسه بعد باز هم بنا به اشتباهات احتمالی، پخش برگه رو به آخر جلسه موکول کردم، یعنی یادم رفت همون اول کلاس برگه‌ها رو بدم، دیگه موند آخر. که البته دو سه نفر بیشتر نبودند که برگه‌ها رو بهشون دادم و فقط یکی موند. اون اواخر سر و کله‌اش پیدا شد و در حالی که من داشتم وسایلمو جمع می‌کردم و اصلا هم نمی‌دونستم قصد ایشون گرفتن برگه کوئیزشونه، با چهره ای مبهم و چادر‌به‌سر، عین عقاب، باعجله برگه رو از دست من قاپید و دررفت. اشتباه آخر مربوط به من نمی‌شد. اشتباه آخر مربوط به همون خانوم محترم می‌شد که به جای برگه کوئیز، یکی از برگه‌های من رو برداشت.

**ادامه دارد**

۰۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کپو
يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۵۸ ق.ظ کپو
درآمد(بعد چند وقت مقدمات یه مطلب از ذهن من درآمد)

درآمد(بعد چند وقت مقدمات یه مطلب از ذهن من درآمد)

یک چند صباحی بود ننوشته بودم فلذا دل حقیر گرفته بود و سخت حیران. آدم بعضی اوقات یه حرفای تو دل مونده‌ای رو حتی اگه شده با نمادسازی و کنایه بگه، دلش آروم میشه و سبک. منم گفتم بشینم بنویسم. ولی خب به این راحتی‌ها که نمی‌خوام همشو یه جا بگم!!!
آروم آروم گاماس گاماس... من واستون فقط داستان میگم، دیگه به جای شخصیت‌ها چه اشخاصی می‌ذارین و اینا دیگه من مانعتون نمی‌شم. هرگونه شباهت احتمالی با افراد واقعی رو کتمان نمی‌کنم، چون اشخاص‌ش هستن. الان که خودکار دستم بود و نگاهم به سقف، داشتم فکر می‌کردم از کجا شروع کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب!
ساعت اولِ اولین کلاس دانشگاه. این خوبه. داستان هم بصورت اول شخص از زبان یک پسر خل و چل و دیوانه( البته از نظر من) هستش که حالا بماند تهش به کجا میرسه چون که الان مونده هنوز به تهش برسه احتمالا... شخص هم بنده نیستم، یعنی اصرار نفرمایید که به بنده بچسبانید هویت شخص را که بس خاطرمکدر می‌گردم....
پایان درآمد
**پنجم فروردین نود و هفت، ساعت یک و پنجاه و چهار دقیقه بامداد، وسط خونه، وسط باد و زلزله**

۰۵ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
کپو