"کَپو" در زبان کردی به معنای قاصدک است...

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۴ ق.ظ کپو
خونه، کوه، رود، خورشید، خونواده...

خونه، کوه، رود، خورشید، خونواده...

از کوچک بودن دنیای کودکان به نحو احسن استفاده کنید

جهت استفاده به اینجا مراجعه کنید :)))))

پ.ن: اگه قرار بود همه‌ی آهنگ‌های گوشیتون رو حذف کنید و فقط یکی بمونه، چی می‌موند؟  فقط همین مونده

پ.ن: Loading...

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۴ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
کپو

ماسک

من یک گلدان هستم. همیشه سعی کرده بودم که خاکهای درونم را غنی نگهدارم، تا نکند که گُلی تصمیم ماندن در من را بگیرد پای در یک خاک بیخود بگذارد. وای به حال گلدانی که عاشق شود!

من گُل خود را پیدا کرده بودم. اما... اما قبل از اینکه به او بگویم بیا در من ریشه بدوان، گلبرگهایش را تکانی داد و عاجزانه به من گفت که چند وقتیست عاشق گلدانی شده. دست به دامن گلدانی شده بود تا به گلدانی دیگر برسد. اما تا دنیا دنیا بوده رسم عشق بر ایثار بوده. عاقبت گلدانی شدم پر از خالی، اما مرطوب و خنک از اشک. اشک دیدن گُل محبوبش در گلدان هم قد و قواره اش.

بگذار تا ابد این گلدان خالی بماند...

۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
کپو

جزئیات را دست‌کم نگیرید!!!

- خب! چه خبر از احوالاتتون؟ چیکارا کردین آخر هفته؟

+ انجام دادم کارهایی رو گفتید... آهنگ‌ها رو هم گوش ندادم دیگه!

- خیلی خوبه...  اون دفترچه و نامه‌ها رو چیکار کردید آوردید؟

+ بله الان پیشمه

- خب بدین به من، پیش من می‌مونه!

+ خب چرا؟ من نمی‌خونمشون که. اصلا گوشه یکی از کتابها بود کاریش نداشتم.

دکتر با لبخندی که بر لبانش داشت در حالی که دستش دراز بود کتاب را طلب می‌کرد.

- ببینید! قراره که من کمکتون کنم.شما باید به من اعتماد کنید تا منم بتونم شرایطتون رو بهتر کنم. این دفترچه و نامه‌ها فعلا به عنوان قدم دوم پیش من هست. اون بحث آهنگ که خوبه حلش کردین مثل اینکه و شعر هم در موردش بحث می‌کنیم.

+ خانوم دکتر! این نامه و دفترچه چه فرقی داره پیش شما باشه یا گوشه‌ی اسباب شلخته های من؟

- خب مثل اینکه خیلی وابستگی دارید به اینا!

- یه کار دیگه می‌کنیم ...

آلبوم رگ خواب شجریان یه آهنگ داره به اسم «ابر می‌بارد»... ابتداش رو که همون اول اول آهنگ بود واسه آهنگ نوتیفیکیشن گوشیم مناسب می‌دیدم! نزدیکای امتحانات پایان ترم بعد یه مسئله‌ای تصمیم به گذاشتن اون گرفتم. اما خب چه ربطی داره؟ ربطش اینه که همون لحظه که خانوم دکتر میخواست راه‌حل بده یک دفعه دل ایرانسل گرامی برای ما تنگ شد... ««ابر می‌بارد و من... می‌شوم از یار جدا»»

چنان بمبی که به یکباره قبل از منفجر شدن قورت داده شود و منتظر انفجار آن باشی داشتم از خنده ی فروخورده منفجر می‌شدم! اما دکتر به ظاهر آرام بود ولی با نگاهش داشت به من می فهماند که کاش دکتر نبودم وگرنه چنان بهت سیلی می‌زدم که تا دو سال گوش شنیدن هیچ آهنگ و نغمه و صوتی رو نداشته باشی!

- راه حل ! باید اینا رو پاره کنی! آتیش بزنی! به هر حال فقط جلوی چشمت نبودن مسئله رو حل نمیکنه! باید یه کاری کنی که دیگه اصلا فکرت سمتش نره!

- نظرت چیه الان انجامش بدیم؟

+ دکتر واقعا چیز خاصی توشون نیست! نمیدونم چرا اینقدر شما بهشون حساسیت دارید! فقط یه دفترچه هدیه‌س...

- از نامه شروع می‌کنیم. بگیرید. پاره کنید.

دکتر فرمودند که لطفاً جلوی چشم من خاطراتت را ریز ریز کن!

+ دکتر اینا فقط یه مشت کاغذند، با از بین بردن اینا که خاطرات پاک نمیشن!!

- به اونجا هم می‌رسیم :)

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
کپو

وصال؟! 1

«یک برگ از خاطراتم»

من هیچوقت تاریخ و آدرس و اعداد رو یادم نمی‌مونه و اصلا هم اصراری به یاد آوردنش ندارم مگر اینکه بدونم که پشتش یه مشت عشق باشه!...

خب...

اوایل تابستون بود که عتبات دانشجویی واسه کربلا قرعه‌کشی می‌کرد. من هنوز نوزده سالم نشده بود و یکی از تاریخ‌هایی که سایت زده بود با تولد من و اول دانشگاه تلاقی پیدا می‌کرد. با حسابی که از سفرهاشون داشتم میدونستم که تولد رو عیناً کربلا می افتادم. من هم که خیالم پرواز کرده بود کربلا و هوایی شده بود به این سادگی‌ها برنمی‌گشت...

اسم نوشتم. یادم نمیاد که زیاد دعا کردم یا نه! ولی دلم قنج می‌رفت که روز تولدم باشه و تو بین الحرمین بشینم و فقط گریه کنم! زل بزنم به حرم و هر چی ته دلم مونده بود بهشون بگم...

نتایج قرعه کشی عتبات رو تو سایتشون میزدن. فقط خدا خدا می‌کردم و پیش خودم نذرهای زیادی میکردم که خدایا اسمم در بیاد برم. چاکرتم یه حالی به ما بده. صفحه بالا اومد. همین که صفحه سبز بود فهمیدم که آره اسمم دراومده. یه همچین احساس شادی و نشاط رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. خدایا شکرت. دمت گرم!

دیگه باید میرفتم پی کار و بارش. تعهد محضری و اشتغال به تحصیل و این حرفا... من دانشگاه بودم هنوز. شب‌های قدر بود و ما هم تو کارهای مسجد کمک می‌کردیم. البته دیگه خوابگاه و اینا رو بسته بودن و دیگه عملا سال تحصیلی تموم شده بود.  خونواده اومدن دنبال من که از اون ور بریم تعهد رو بگیریم و بعدش هم بریم طرف داداشم. اون روز اصلا رو زمین نبودم. ماه رمضون بود و حال دلا خوب. چقدر تاریخها خوب جور شده بودن! چقدر حالم خوب بود! شبش هم رسیدیم به مرقد امام و اونجا هم یک مشت بیدار بودم و فقط روضه گوش می‌دادم!

.

اواخر تابستون دانشگاه ما خیلی گرماش کمتر میشه و معمولا شلوغ، چون ورودیهای جدید میان. از دانشکده داشتم بر می‌گشتم. نزدیک ترمیم و انتخاب واحد بود و من داشتم کارهاشو انجام میدادم که راحت و آسوده برم کربلا. یه دفعه گوشی زنگ خورد. از نهاد دانشگاه اصفهان بود. با یک مشت معذرت خواهی گفت که متاسفانه چون اکثر دانشجوها از کاروان انصراف دادن، کاروان هم لغو شده... ولی اگه بخواید ما تاریخ‌های بعدی میتونیم ببریمتون.

تاریخ‌هایی که همه در میانترم بودن و دانشجویانی که من لحظه به لحظه بهشان فحش می‌دادم و جسدی که تا خوابگاه خودش را رساند.

دمت گرم خدا! میدونستم اینقدر دیگه پیشت عزیز نیستم که همچین هدیه‌ی بزرگی بهم بدی! 

شاید خدا داشت می‌گفت که همه چی دست منه. قبولم داری هنوز؟ هنوزم دوسم داری؟ چقدر میتونی تحمل بیاری؟

ادامه دارد...

پ.ن: به یاد حرم... خدایا دلم تنگ شده واسه امام رضا_علیه السلام_ !!! اردو رو که واسه پروژه نتونستم برم. واسه ولادت هم که نشد... رحم کن به دل نازکم، دلم تنگ شده خب... اگه نرم می‌میرم...........

۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۴ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کپو

شاید

شاید که این پنجمین متنی که مینویسم و پاک میکنم...

فقط میخواستم بگم که کاشکی از بعضی آدما میشد کپی گرفت...

نه واسه این که تو جامعه بیشتر باشن از اون آدما

فقط واسه اینکه بشه مال من باشه...!!! اصلش که مال من نمیشه... لااقل یه کپیشو به من بدن...

اصلا فکرشو میکردی یه روزی به یه رونوشت از تو قانع بشم؟!

پ.ن: موذن زاده قبل از شروع اذان یه چیزی میگه! نمیدونم چی میگه...

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۷ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
کپو